تبليغاتX
>
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
ღ♥ღ بنام حضرت عشق ღ♥ღ
ღ♥ღ بنام حضرت عشق ღ♥ღ

مرگ زندگی

چنان در خود فرو گشتم كه گويي

وجودم بسته بر يك تار مويي

نه احساسي نه شوقي نه اميدي

الهي مرگ من از ره رسيدي

نه ذوق معرفت جويي به جانم

نه ميل لقمه اي نان در دهانم

نه ميل زندگي در تاروپودم

نه ديگر اشتياقم هست در بودن

تمام لحظه هايم گشته منگي

خداوندا عجب دنياي تنگي

اميدم آنقدر خوابيده بر پشت

كج ابر درب نو ميدي زند مشت

غرق نگاه دل و دلبر نشسته

دلم ديگر به خاكستر نشسته

سياهي در سياهي در سياهي

هراسانم ز سيلاب تباهي

نه عشق از من نخواهد كرد يادي

كه بس دورم از او از راه زيادي

كجا شد مي پرستي ها خدايا

كجا آن باده مستي ها خدايا

خدايا جز تو من ياري ندارم

كه پيش او غم دل بر شمارم

خاطرم نيست كه تو از باراني

يا كه از نسل نسيم

هر چه هستي گذران نيست هوايت بويت

فقط آهسته بگو

با دلم مي ماني..........

نوشته شده در 87/05/30ساعت 1:5 توسط SaMaN |

سفر بخیر...

سیب سرخی را به من بخشید و رفت،

ساقه بند دلم را چید و رفت،

او قسم های مرا باور نکرد

بر اشک من خندید و رفت،

بی مروت گریه ام رو دید و رفت،

دوستش دارم من از دل و جان،

گرچه بر زخم نمک پاشید و رفت

تسليت قلب صبورم

 اون ديگه دوست نداره

نوشته شده در 87/05/30ساعت 1:3 توسط SaMaN |

افلاطون :

افلاطون : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی

 زیاد جدی نگیرش ، چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه

ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری

چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

نوشته شده در 87/05/20ساعت 0:42 توسط SaMaN |

نمیدونم چب بگم.

میدونی سمی

نمی دونم چیکار کنم

دلم خیلی گرفته خیلی زندگیم بی تو...

الانم که دارم مینویسم چشام پر اشکه اما واسه توئه

پس عیبی نداره مگه نه عزیزم؟
من همیشه می گم تو همه کسه منی اگه واقعا اینجوریه باید لرات بمیرم مگه نه؟

Image and video hosting by TinyPic

خدایا تمومم کن خواهش میکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 14:2 توسط puia.barzegar | نظر بدهید


خدای من

آتیش دلم داره دیوونم میکنه

خدا جونم...بعد چند وقت به این اسم صدات زدم؟

چون یه چیزی ازت میخوام

خواهش میکنم عملیش کن  خواهش می کنم.

توهم می دونی که چقدر غم دارم نه؟

می دونم هر روز صبح میای اینجا

به جون خودت دارم دیوونه میشم

دلم می خواد باهات درد دل کنم

باهات حرف بزنم

تو تنها کسمی می دونی مگه نه؟

زندگیم شده گه

از خودم بدم میاد

کمکم کن نفسی

کمکم کن

...

نوشته شده در 87/05/17ساعت 14:12 توسط SaMaN |

گل نارم.

سراغ از من نمی گیری گل نازم
نمی شناسی صدای کهنه ی سازم
نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟
نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟
 
هوای گریه داره این دل سردم
چشام گریون صدام لرزون تویی دردم
شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز
به دنبال چراغ خونه می گردم
 
برات گفتم حدیث برگ خشک و باد
لالایی قصه ی پروانه و شمشاد
سراغ از من نمی گیری نگیر اما
فراموشم نکن پروانه ی زیبا
 
سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟
مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟
نذار یادت بره پروانه ی زیبای من روزی
شده قلبی اسیر خونه ی غم ها

همه کسم

سمی عزیزم  من چیکار کنم؟دارم اینجا باهات درد دل میکنم

تو نمیدونی به خدا نمی دونی دارم دیوانه میشم روزی هزار بار گریه میکنم هر آشغالی مثه

خانوادم با حرفاشون عذابم میدن دارم برات مینویسم مینوسیم تا بدونی همه کسمی تا بدونی

نفسمی خدا میدونه فقط خدا میدونه

نوشته شده در 87/05/17ساعت 14:10 توسط SaMaN |

من و تو

..

تو هم تَرک منم تَرک
اینم یه درد مشترک
تو غصه دار من غصه دار
 پس واسه چی بیاد بهار
تو بی چراغ من بی چراغ
کی بگیرد از ما سراغ
تو هم غریب منم غریب
عشقا چی بود به جز فریب
تو حادثه من حادثه
پس کی به ابرا برسه
تو بارونی من بارونی
پس کجا رفت مهربونی
من بی پناه تو بی پناه
کافیه امشب نور ماه
من بی وفا تو بی وفا
چی کار کنه با ما خدا
 من بی فروغ تو بی فروغ
بازم به هم بگیم دروغ ؟

نوشته شده در 87/05/05ساعت 11:39 توسط SaMaN |

خاک

خاک عاشقی می داند،گریه می کند،رنج می کشد،وصبر می کند،سر به آستان مرگ می گذارد،بر شانه هایش گریه می کند،اما نمی میرد،خاک عاشقی صبور است،بر برگهای پاییز بوسه می زند،تقدیر جهان را عوض می کند،جوانه ها را بیدار ،ودرختها را خواب می کند؛اما خود هرگز نمی خوابد.

خاک عاشقی صبور است که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند.

و من همانم که از خاک آمده ام ؛چون خاک عاشقم،وچون خاک ،روزی صبوری را خواهم آموخت.

 

                                           "جبران خلیل جبران"

..

نوشته شده در 87/05/05ساعت 11:37 توسط SaMaN |

در شهر عاشق


در شهری عاشق شوریده ای بود.بی قرار و بی آرام، دیوانه تمام.

 همه می خواستند بدانند که معشوق کیست؟

 عاشق ، خاک نشین هر کوچه و برزن بود و چشمان خیس اشکش دغدغه عموم را صد چندان می کرد. راستی معشوق کیست؟

برخی رندان گفتند اگر مست شود و از خود برهد نام معشوق را خواهد گفت.

 شبی مهتابی در پیچ و تاب مبهم سایه ها مستش کردند. مست ... مست ... گفتند معشوق کیست؟

جام در انگشت عاشق می لغزید. چشمش پر کشیده بود.

گفت: " مستم ، اما نه آنقدر که نامش را بگویم"

نوشته شده در 87/05/05ساعت 11:33 توسط SaMaN |

باغ مهربانی ام کجاست ؟

 

باغ مهربانی ام کجاست؟

از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست

از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست

از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا

از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس

از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم

از خود پرسيدم

موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید،

دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا

و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم...

love free
نوشته شده در 87/05/05ساعت 11:29 توسط SaMaN |

قسمتی از کتاب عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

Image By Image By Pic.Blogfa.Com

 

سلام : امید وارم بتونم جواب گوی انتظارات شما از یه وبلاگ زیبا و جذاب باشم .

شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه

 

 رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را

 

 تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام

 

 آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي

 

 رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و

 

 بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را

 

 گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيباشكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به

 

 پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است . همان

شب

 

 المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد.شوهر

 او به

 

روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشي اش

 

را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش

بريد.

 

ح.خ: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش

 

 شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام

 

مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر

 

 انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به

 

 كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت 18:31 توسط SaMaN |
درباره وبلاگ

BaBolSar City
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم . از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم . تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم . شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم .
سامان هستم 20 ساله . دانشجوی مهندسی نرم افزار . دانشکده فنی مهندسی قائمشهر .
اگه به دلایلی نتونستید تو وبلاگ نظرتونو بدید حتماَ از طریق SMS نظراتتونو بهم بدین . 09111153814 . با تشکر . Jolio_sezar19
Samijo0o0N

آخرین نوشته ها
مرگ زندگی
سفر بخیر...
افلاطون :
نمیدونم چب بگم.
گل نارم.
من و تو
خاک
در شهر عاشق
باغ مهربانی ام کجاست ؟
قسمتی از کتاب عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز
قصه ی ما...
رفع زحمت...
کاش میشد ....
روز پدرو تبریک میگم
دوستت دارم....
اجازه هست ....
الهی می خواهم برای تو بسوزم ....
جزیره.....
از عشق و عاشقی رفتم تو فاز پزشکی....
نوشته های خودم ....
سکوت!همین!
Ask my ......
مشخصات من .....
هیچ میدونی....
یادمان باشد....
عیبی نداره ...
روز زن و مادر مبارک :-*
برای تو ....
دروغ نبود...
تنها تو ...
لوگوی دوستان


امکانات
چترم وبلاگ

!-----Start music -------->





Powered by WebGozar

Jamasp
جستجو در وب جستجو در www.dash-saman-sheyton.blogfa.com/